چهارشنبه, 1397/08/23 - 09:07
نگاهی به زندگی نامه های شهیدان بیجاری،پروین و حسین زاده.

به گزارش کنگره ملی دو هزار شهید خراسان جنوبی؛ نگاهی مختصر به زندگی نامه شهیدان بیجاری،پروین و حسین زاده.

شهید ابوالفضل بیجاری روز15مرداد ماه سال 1347 در شهرستان گرگان و درخانواده ای متدین دیده به جهان گشود. او4 ساله بود که بنابه اقتضای شغلی پدرش، همراه خانواده به شهرستان بیرجند عزیمت نمودند. شوق واشتیاق او به تحصیل باعث شد که با موفقیت هرچه تمامتر، مقاطع ابتدائی، راهنمایی و دبیرستان را دربیرجند پشت سر گذاشته و مدرک دیپلم خود را بگیرد. در طول این دوران، او دانش آموزی ممتاز و برجسته بود.

شهید ابوالفضل بیجاری اوقات فراغت خود را درمسجد سپری می کرد و دردرس ها نیز به دوستان خود کمک می نمود. به یادگیری و قرائت کلام وحی خیلی علاقه داشت و مرتب نوارقرآن گوش می کرد. وقتی که عضو پایگاه بسیج بود، در جلسات قرآن و دعای کمیل حضوری فعال داشت. فردی خداترس و مؤمن وعلاقه زیادی به نماز اول وقت داشت. شهادت را ازعمق جان آرزو می کرد. شوق وعلاقه وصف ناپذیری برای رفتن به جبهه داشت.

پس از پیروزی انقلاب به عضویت پایگاه مقاومت بسیج شهید رجایی مسجد مرتضوی درآمد. برای گذراندن خدمت سربازی سرازپا نمی شناخت و به جبهه اعزام گردید. قبل ازاعزام به خدمت مقدس سربازی، در دانشکده افسری قبول شد و مدتی هم در آنجا مشغول گردید. اما گویا هدفش جز رفتن به جبهه چیز دیگری نبود، لذا از دانشکده افسری انصراف داده و به عنوان سرباز وظیفه به خدمت زیر پرچم مقدس جمهوری اسلامی روی آورد.

سرانجام در تاریخ 21/8/1367 درمنطقه عملیاتی بانه پس از واژگونی ماشین و بستری شدن در بیمارستان، به فیض شهادت نائل شد. پیکر مطهرش درشهرستان بیرجند و در قطعه 2 مزار شهدای این شهر به خاک سپرده شد.

 

شهید حسین پروین به تاریخ 2/6/1328 در روستای ده سلم ازتوابع شهرستان نهبندان متولد وبه تاریخ 2/8/1362 درمأموریتی از طرف گروهان منطقه سفیدابه، در تنگه صاحبداد واقع در نوارمرزی افغانستان از توابع استان سیستان و بلوچستان به فیض شهادت نائل شد.

 

محرومترین و کویری ترین روستاهای خراسان جنوبی، آنهم درسال 1328 که نه وسیله ایاب و ذهابی به مانند امروز بود و نه ارتباطات جاده ای و رسانه ای اینقدر پیشرفت کرده بود. آری روستای دهسلم در کویر سوزان و بیابان برهوت شهرستان نهبندان که روزهای تابستانش گرمای سوزان و طاقت فرسا را بهمراه داشته و زمستانهای سختش از شدت خشکی هوا، بادهای سرد و سوزان که تا مغز استخوان را می سوزاند، به تاریخ 2/6/1328 شاهد تولد نوزادی بود که در یکی از کلبه های محقر این روستا دیده به جهان گشود. نام او را حسین نامیدند. علیرغم محرومیتهای منطقه، مردم این دیارپایبند به رسم جوانمردی و دینی هستند و حسین نیز در خانواده ای مذهبی متولد شد.

شهید حسین پروین درهمان اوان کودکی، از نعمت داشتن پدر محروم و تحت سرپرستی و قیمومیت مادر فداکارش، با وجود همه مشکلات و محرومیتهایی که وجود داشت، قرار گرفت. حسین در سن ده سالگی مجبور شد تا برای امرار معاش خانواده وکمک به زندگی، به کارهای دشوارکشاورزی وکارگری مشغول شود و به دلیل وجود همین مشکلات، نتوانست تا کلاس دوم ابتدایی بیشتر درس بخواند.

دراواخر سال 1347 یعنی در سن 19 سالگی ازدواج کرد وحاصل این ازدواج دوپسر و یک دختر بود. حسین پس از ازدواج به خدمت سربازی اعزام شد. با اینکه او مادر پیری داشت و می توانست بخاطر کفالت مادرش معاف شده و علاوه برآن، دوستانش نیز اصرار به معافیت وی داشتند، ولی او قبول نکرده و ترجیح داد خدمت زیر پرچم را صادقانه انجام دهد. پس از اتمام سربازی به مدت 6 ماه در یک گارگاه موزائیک سازی در زاهدان مشغول به کار شد. دراین زمان چون احساس می کند که در جای دیگری بهتر می تواند منشا خدمات ارزنده باشد، لذا ژاندارمری سیستان و بلوچستان را انتخاب نموده و به استخدام آن درمی آید. تا زمان شهادتش به مدت 13سال درگروهان ژاندارمری سفیدابه، جایی که حتی از نعمت آب خوردن هم محروم بودند، خالصانه مشغول پاسداری از این مرز و بوم گردید. اعتقاد و ایمانش به حدی بود که با وجود شرایط سخت کاری وانتقال بسیاری از همکارانش به جاهای بهتر، او قاطعانه در همان محل خدمت کرد و حاضر نشد از امتیازات و شرایط انتقالی خویش استفاده کند.

پس از پیروزی انقلاب در مبارزه جهت نابودی اشرار و سوداگران مرگ، فعالانه تلاش می کرد و مدام به فکر پاسداری از مرزهای وطن و پاسداری از خون شهدا بود. هرگاه مأموریتی پیش می آمد که به مرزهای شرقی اعزام و با سوداگران مرگ دست و پنجه نرم کنند، او اولین داوطلب معرکه و همیشه در حال آماده باش به سر می برد.

سرانجام در تاریخ 2/8/1362 با چهارنفراز درجه داران و سربازان، عازم مأموریت مرزی در منطقه صاحبداد نصرت آباد شده و در محاصره سوداگران مرگ قرار می گیرند. پس از تحمل شکنجه های فراوان، نامبردگان را با بنزین به آتش کشیده و با ضرب گلوله ازپای درمی آورند. پیکر پاک این شهدا به مدت 7 ماه و شش روز در همان محل باقی مانده و کسی از وضعیتشان اطلاعی پیدا نمی کند. پس ازتعقیب و دستگیری ناجوانمرادان این سوژه، ماجرا روشن و پیکر مطهر این شهدا بدست می آید. عروج خونینشان، مظلومیت غریب وارشان را فریاد برآورد و تا ملکوت اعلی پرکشیدند.

 

شهید محمد حسن حسين زاده در 15 شهريور ماه سال 1335 در روستاي نجات آباد از توابع شهرستان طبس چشم به جهان گشود. او فرزند چهارم خانواده بود . هنوز سه بهار از عمرش بيشتر نگذشته بود كه مشيت الهي بر آن قرار گرفت كه پدرش راهي سفر آخرت گردد. لذا بعد از آن محمد حسن در دامان پاك مادر و تحت سرپرستي ايشان رشد و نمو پيدا كرد. هفت ساله بود كه راهي مدرسه گرديد. سه سال از زندگي تحصيلي او كه سپري شد مادرش نیز جان به جان آفرين تسليم كرد. ناچار درس و مدرسه را رها كرده و به تهران عزيمت نمود تا در كنار برادر بزرگترش اسماعيل مشغول به كار شده و جهت تأمين هزينه هاي زندگي منبع درآمدي داشته باشد. مدتي را در تهران به عنوان شاگرد مغازه شيشه بري، فعاليت نمود و ضمن كار توانست تحصيلات خود را تا ششم ابتدايي ادامه دهد.

اهل مسجد و هيئت هاي مذهبي و عزاداري بود و هيچ وقت از نمازش غفلت نمي كرد. با شروع انقلاب اسلامي او نيز همچون ساير مردم تهران در حركت ها و راهپيمايي هايي كه عليه رژيم شاه انجام مي شد حضوري فعال داشت. در سال 1358 به زادگاه خود برگشت و با دختري مذهبي و متدين از فاميل ازدواج كرد و با راه اندازي يك مغازه ي شيشه بري فعاليت خود را جهت امرار معاش شروع كرد.

موقعی که جنگ تحميلي و حمله های دشمن بعثی به مرزهای جمهوری اسلامی شدت یافت، او نیز با ثبت نام در بسيج، حضورخود را براي دفاع از نظام اسلامي و حضور در جبهه هاي نبرد حق عليه باطل اعلام نمود. محمدحسن موفق شد بـا رضايت خانواده در سال 1361 به جبهه هاي جنوب اعزام گردد و با شركت در عمليات رمضان همزمان با ايام سوگواري حضرت اميرالمومنين علي (ع) در جبهه كوشك، از ناحيه سر مجروح گرديد و به بيمارستان گلستان اهواز منتقل شد. شدت جراحت و بيهوشي محمدحسن باعث شده بود كه حدود 45 روز بعد از مجروحيت هيچ كس از او اطلاعي نداشته باشد. تا اين كه پس از به هوش آمدن در بيمارستان اميرالمومنين تهران، خانواده و بستگان توانستند ايشان را پيدا كنند. اما بعد از چند ماه كه در بيمارستان بستري بود، در مورخه 27/7/1361 به لقاء الله پيوست و شربت شيرين شهادت نوشيد. یکر پاک و مطهر اين بسيجي مخلص و سرباز امام زمان (عج الله تعالي فرج الشريف) بر دوش امت حزب الله شهرستان طبس و بخش دستگردان تشييع و در روستاي نجات آباد به خاك سپرده شد. از شهيد حسين زاده دو فرزند دختر به يادگار مانده است.

در خاطراتی که از احوالات خاله شهید نقل شده، چنین آمده است : آمده بود تا با خاله اش خداحافظي كند و به جبهه برود. از كودكي او را بزرگ كرده بود و در واقع جايگزين مادرش قرار گرفت. به جهت اين كه حسن هم پدر و هم مادرش را در كودكي از دست داده بود.

همين كه اسم جبهه را آورد خـاله اش ناراحت شد و گفت : الان موقعي نيست كه تو بروي ، وضعيت خانمت را مي داني ، فرزند در راه دارد. صبر كن جنگ به اين زودي تمام نمي شود بعداً خواهي رفت .

حسن اشك هايش جاري شد ، بغض گلويش را گرفته بود، گفت : خاله دست خودم نيست ، درسته الان اينجا پيش شما هستم ولي دلم توي جبهه هاست. بايد بروم توكل مي كنم بر خدا و وزن و بچه ام را مي سپارم به خودش. ناراحت نباش بايد بروم . رفت و در همان سفر اول به فيض عظيم شهادت نايل شد.